نه آغاز که کبود شده آرنجم ... پایان ِ این است شوریدگی !



" گزارش " ها شعر نیستند. تفسیر ... شرح و حتی تبیین امور هم نیستند!

" گزارش " ها تنها وضعیت اکنونی اند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و این " گزارش " ها فتح الباب اند!

تنها !


گزارش چهارم : دلم هوای تان را دارد!


(چلسی یک  لیورپول یک)

به پسر عموهایم گفتم نمی شود!

جگر گوشه ام بود

و خواب پهنه های الغوث الغوث

تا چگونه ریخت بر سرم وامصیبتا؟!

به این شقیقه های ارغوانی نرم

و شقه شقه های کِی بگو کِی ؟

و آیا هنوز!؟

که دستم به دامنت شکافها عمیق است

و میدان به چرخ چرخ یاسین ارابه ها

و کوچه در طاهای ها، هنوز ها، ها بده نفسم برید

که ای مع العسر از گشایشت خبری نبود!

تا گر بگیرم از بشکه های اینجا بریز

و آنهایت آخر کم آورد به روی سینه ات

که انگور

 از شکوفه ها در دهان بیا

به روی سینه ام

و پنهانی - بهار ،خزیده تا حریر نسترن های الحادی سینه ام

که خم می شوی مخفیانه در بهار فصل غمگینی است!

بله

جگر گوشه ام

ایی

اما

مصیبتی به انگار از آسمان ،چرا بیاویزم که این قبیله طولانی ست!

به سبحان الله!

و فرمان ببر مغزم

از سرانجام ،وخیم ِدامنه ها ی زیرا نمی شوی لبیک!

که استخوان ها ی کتف

وشاخه های نازک ات

به اشاره ی ماه رفتند

 وما پشت پنجره های قصه اش چه طول کشیده ست این اسب!

هی نبرد از ارتفاعات سرخ بر دهانه ی اروند

هی هجوم مُرد به رشته کوه های زرد!

چیست؟!

بخوان و چیست؟!

رقصیده بال و پر

از آنجا که از دست نمی بینمش ،حیف!

حیف

علی الحیف

که گردنه های ام القصر به مخازن سر انگشت هات وصل است!


ناضرور نوشت انگار : شعری بود از نه خیلی سالها دور ... دلم برایتان تنگ است : الهام محمد نژاد - لیلا فلاحی سرابی - کیانوش کریمیان - عماد شوشتری - سپیده شمس - علیرضا بهنام - ایراندخت اکبری ...

 

 گزارش سوم : " من توی لوله های نفت آژیر قرمز را کشیدم"!

و اینگونه بود آنچه نامش نهادیم : مجموعه شعر سالهای 78-80


رنج اندود زخمی بود!  یک شب که ناگهان از خواب پریدم و جیغ کشیدم مستمر است این! طولانی است این که اسب غمین و کهن سالی بود روزگاری که یکباره افتاد روی استخوان هایم. تنم تیر می کشید ضجه می زدم و نمی رسیدم!

(فکر کن: هر شب هی زنگ بزنی به این و آن... اصلن می دونی خطوط شوشتر- مشهد را من زخمی کرده بودم از بس مخابره می شدم به همین حسین فاضلی خودمان... حسین بیا شهادت بده ! نشد خب. گفتیم به انگلیسی برگردان بزنیم. گفتیم بفرستیم شهرستان های دیگه. گفتیم برویم با معاون وزیر صحبت کنیم! با خود وزیر! با رئیس جمهور... با... نشد خب... مجوز ندادند!)

و اینطور هی کشید خودش را ... زخم روی زخم انباشته می کرد و دم برنیاورد! صفحه ها... صفحه های روزنامه ها، هفته نامه ها، مجله ها، سایت ها و تریبون ها هی پر و خالی می شد از شعرهای سالهای بعد! اما  او  زیر سنگ نمی توانست تکان بخورد !  تاکسی گرفتیم دربست! گفتیم ببریم اورژانس... هوایی و زمینی تمام راه ها بسته بود!  خون، لخته لخته از دهان و دماغ و کتف هایش بیرون می چکید ! زن ها مردها ... شاعرها توی میدان ها داشتند توی هم شعر می خواندند... می رقصیدند جایزه می دادند می گرفتند ! و خون بود که روی تمام آسفالت های خیابان های شوشتر ...روی گلدسته ها و امامزاده ها...توی آن حیاط پشتی که پر بود از ته سیگارهای مانده ی آن شب ها...
کاری نمی شد کرد... مسدود ِمسدود!
حالا بعد ِ این هم سال...
می بینی ؟! بعد ِ اینهمه سال... سلول ها و مویرگ ها و استخوان ها و ماهیچه ها ... توی هم فرو رفتند... بی نام  و بی نشان... برآمده از گورهای دسته جمعی... سربرداشته از ته ِ ته ِ دور ِ دور ِ دور ، توی هم فرو رفتند و دارند جیغ می کشند:

من توی لوله های نفت آژیر قرمز را کشیدم!

  

گزارش دوم : ادبیات ورم کرده روی دستم !



ما سعدی نخوانده ایم ... ما رابعه بنت کعب نخوانده ایم ... ما حتی پروین اعتصامی هم نخوانده ایم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی... بله! پاورقی! :

دوستی دارم به نام علیرضا بهنام . هر جای تهران که بودم اصلن هرجای دنیا که بودم شاهراه انتقال دردهایم به او می رسید ! می خواستم بگویم : علیرضا این دوست ات درد دارد!

کشیده بر تمام مفاصلم ... حرکت می کند. من باید مدت مدیدی توی روان دردخانه بستری شوم. همین است. بهم می پیچد و نمی گذارد. هجمه دارد این سرریز ِ تناسلی!  ریشخندم کرده رفیق!

دوباره رسیده ام به همان مناره هایی که روی شان راه می رفتم و ناگهان از روی مجسمه های آتاتورک فرو ریختم و تنم ... تنم بوی اسپند گرفته !

تا به حال دیدی زنی روی حروف کمرنگ ناخن هایش مار بپیچد توی حلقوم بچه هایی که یک شب رفتند و دیگر نیامدند؟!

من با مارهای این حوالی

من با بچه مارهای این حوالی

من با مار

مار

مار

مار

کتف هایم را نمی تواند...

نه رفیق! دیگر نمی تواند برخیزد!

حالا بیا سعدی برایم بخوان

و همچنین پروین اعتصامی !


گزارش اول : من- نقطه - صفر


از اولش هم سیاسی نبودم. تنها دغدغه ی اول و آخر زندگی م شعر بود و شعر.... اصلن نمی دونم چی شد که از ریاضی محض یهو  پریدم تو دل دنیای وامونده سیاست !

فکر می کنم اون روزی که علی افشاری اومد تو سالن ِ چی بود اسمش؟! همونی که اطراف ِ میدون ساعت اهواز بود !

سالن اصلی شهر بود انگار... اومده واسه سخنرانی!  بچه های حزب همیستگی ،  مشارکتی ها و هر چی شبه حزب و گروه توی اهواز بود جمع شده بودن ...  بعد از اون هم شنیدم که خدابیامرز سحابی هم توی یه سالن دیگه سخنرانی داره... خب نزدیک انتخابات 29 بهمن 79 بود!  و یا اصلن انگار اون روزی بود که سعید حجاریان رو توی خیابون دز اهواز دیدم و بعد اصلن نفهمیدم که چی شد دلم هوای سیاست خوندن کرد!

اولش بیشتر به چپ ها می زدم و بعدترها یک پسافوکویی انگار! ... پیش تر که رفتم دیدم گزاره ها با مصدایق نمی خواند. یک چیزی می خوانم و چیز دیگری از آب در می آید !  دیدم در حوزه فمینیسم لیبرال ام و در حوزه های دیگر چیزهای دیگر ! دیدم آش شله قلمکاری ست این سیاست پیشه کردن در وطنی که هیچ وقت هم دیگر وطن نشد!

 

حالا سالها از اون نفهمیدن ها گذشته و من در آستانه ی سی سالگی!

چشم باز می کنم جز برهوت غربت چیزی نمی بینم! خودم الکی الکی خودم رو تبعید کردم. خودم الکی الکی خودم را مُثله کردم. شعرم رو ... داستان های روی هم انباشته شده رو ... کتاب های ناخوانده را... پدرم را... مادرم را ... برادران و خواهرانم را ...

و خوب که نگاه می کنم می بینم دیگر چیزی نمانده ... ذهنم ... ذهنم بوی باروت و مرگ گرفته در بین جماعتی که سیاست پیشه کرده اند ... توی هم می لولند و تنها خاک روی خاک می ریزند

برای وطنی که پیش ترها از دستش داده ایم!