تعطیل ِ خود خواسته مردن است . گوشه ای نشستن و بریدن است.  اما خود نشستن و خود بریدن و خود مردن هم، زندگی ست؛ کمرنگی مرگ، پیچیده بر نسترن های پژمرده  روی پاشویه های حوض است.

تعطیل ِ خود خواسته فعل است . تعطیل خود خواسته فاعل منم! خسته هر چند، تکیده انگار، اما من بودم ...ما بودم...سرگشته منتشر در آیات عصر...

پریدن که هیچ ،بال بال زدن  اضطرارمان بود... پر گشودیم که دم زنیم... دویدیم که باز دم  زنیم ...دمادم... ناگهان حد زدند  

بال مان را بریدند...استخوانمان را شکستند... آمدند... خوردند و بردند و سوختند  و هنوز کماکان می زنند و می برند و می کشند... تعطیل مان کردند...

که اما

که حالا نه تعطیل... که دیگر نمی خواهم... که باید بمانم... که حتی همین بودن ام - ات – مان اضطرار است

من... آمدم 

 

اضطرار نبشت : تا آمدم شعر بگذارم شنیدم که فیل ِ رضا را هم زدند. پس شعر بماند برای پست بعدی...

پی اضطرار نبشت: فیل ِ رضا منظور فیلدوست وبلاگ دوست عزیزم رضا عرب است که در نطفه بر دهانش قفل زدند  اما او همچنان می نویسد... بروید... بشکنید و بخوانیدش... اضطرار همین است...