همه چیز به حالت عادی خود بازگشت

مناره های خمیده با گلدسته های خاکستری بر خرابه های اتاق

پرده های ژنده ی سرد بی نقوش تاک های مست ، روی پنجرهای بی بهار

گاوآهن های خونی با ارابه های ناتوان ، کشان کشان بر سراسر تخت !!

من با ماهی کوچک و لغزان ِدر دهانم

من با بره های بهاری ِسینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من...

اما من نفس نمی زنم

و بادها از هر سو که می خواهند می وزند

و بادها دشداشه ی پدرند!

و بادها زنان سوگوار اطراف تخت اند

و بادها غرابت  منند افتاده در سوز هفت تیر

در سراسر انقلاب

در شبانه های کریم خان زند مزدور

در ولی عصر عربده های پدرم

پایتخت بادهای هر سو

پایتخت سیگارهای روشن و صورتم ...

 و صورتم همچنان خیس

و صورتم

و همچنان پدرم 

و هر شب پدرم

ومن مرده ام

و اوهمچنان روی بارانداز می نشیند و آرام آرام محو می شود!

گفتم پدر ... بیشتر دردها را نمی شود به کسی گفت

می ترسم پدر

می ترسم دوباره عراق بیاید و تنم را بگیرد!

دیشب دوباره خواب جنگ دیدم

خواب پاپتی های من و ممد توی خیابان مسجد جامع

خواب خمسه خمسه های مرگ

خواب قذافی

خواب ابن سعود

خواب خالد مشعل

خواب شیوخ شرم الشیخ

می ترسم پدر

می ترسم

پس کو پرده های ترمه ای با نقوش تاکستان مست ؟

کو تخت خواب بی زنان سوگوار من؟!

کو سیگارهای روشن ات که مثل مرد می نشستی و عربده می کشیدی و اتاق پر می شد ازبودنت؟!

کو؟

کو پدر؟!

نگاه کن

همه چیز به حالت عادی خود بازگشته است

من با بره های بهاری سینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من

من با تنم

من...

من اما هنوز نفس نمی زنم

و هنوز گاوآهن ها می کشم بر سراسر تخت

ارابه های می کشم در سراسر اتاق

و هنوز ماهی کوچک من مرده است!

و هنوز عرب ها همه جا هستند!