به علیرضا بهنام سپرده ام برایم یک روانکاو پیدا کند!

عنوان: بای ذنب قتلت در مابقی "بی"

 

"نیست" نیست

"نبود" نیست

هست ات را بی باکانه می برد

جای پا می گذارد

تحقیرت می کند

آنچه" بود" است ، آنچه "هست" است را منفجر می کند

تو می مانی و غم آنچه باید می بود و نیست

"بی" اساسا غمناکی است

غم آفرین است

حتی چیزی که نمی خواهی ش، وقتی "بی" می آید انگار ازان تو بودست و در آغوش تو بودست و دیگر نیست

بودنش حسرت است

وقتی کلبه ای با شاخه های نارون سترگ در مزارع سبز با داس و ماه و گرگ های وحشی شب و "بی" گدازه های آتشفشان ناگهانی است

می ریزد وحشیانه بر گرگ هات حتی یک لحظه تنها یک لحظه همه چیز تمام است!

"بی" رفتن است

"بی" فرو ریختن است

"بی"تهی شدن است

"بی" گاهی "تو"می شود

"بی" عمومی است و مایملکم را غارتم می کند

"بی" عصر ِروزی با آینه های تنها در اتاق و سوختن ِ"من" است

و سارا که باز تکه تکه شد

و سارا که باز ازطبقه ی چهارم افتاد و بند های رخت پر از تکه های ساراشد

و سارا هرروز تکه تکه می شود.

وسارا هرروز روی بند های رخت سخت گریه می کند

گفتم چی کار کنم که یک روز سارا نمیرد؟

یک روز عصر بروم توی حیاط و نبینم که تکه های سارا سخت گریه می کند؟

سرش را برگرداند... تمام صورتش پر از گدازه های ریز ریز...

گفتم بالاخره  به توهم سرایت کرد؟!

...

حرفی نمانده بود!

"بی" همه جا شیوع پیدا کرده است وتکه های سارا هر روز روی بندهای رخت می میرد و سخت گریه می کند

چاره جویی کردم از تمامی رمال ها، فالگیرها ، قهوه ها ریختیم توی فنجانها و کف دست ها خواندیم و ساعت ها توی کافه ها نشستیم

چیزی دستگیرمان نشد

نگاه کردم به نوشته هاش شعرهاش داستانهایش را تکاندم سمپاشی کردم ضدعفونی!

اما  تکه های سارا همه جا می سوخت و

"بی" بی باکانه منفجرم کرد!

 

نبشته – توضیحات نه به خاطر "بی" که اسامی واقعی اند:

۱: علیرضا بهنام: شاعر-مترجم-روزنامه نگار

۲: سارا: هیچ ربطی به کوی دانشگاه و تیر ندارد. سارا گاهی برادرزاده ام در6 سالگی ست، گاهی دختری عرب در دهستان عرب اسد از توابع اهواز که جملگی در داستان "یاسوج ،بخشی از جهان گم شده است" تحلیلم می برند!

 

 

 

 

 

 

ابلیس - محور از شانه های آناهیتا بیرونم بیاور

کاسه های معمولی می چرخید.نذر کرده بودیم بچه اگر پسر باشد تمام محله را بچرخانیم با کاسه ها و آش های پر از کشک، پیشکش تمام موجودات قدیسی که در تاریخ، همچنان ،جنین را پسر کردند!

باز خوانی درچاه برای تسکین یعقوب:

موصوف میل بازگشت دارد.به عبارتی، نامش اگر حوا باشد چگونه می تواند به جنین برگردد و میل ِدر آغوش ِمادر پناه گرفتنش، آرام بگیرد؟

و آنها گفتند: اتاق در تاریخ 21 ژوئن 2007 ،وانموده ای از غار ِانسان بدوی ست و جنین هم!

گفتیم: خوب بیایید همه ی این فرضیات ، بازخوانی ها، تاویل ها را جمع بندی کنیم!

اما ناگهان حواریون پر کشیدند و "من" تنها شد

پس به ناچاراتاق نیز بخشی از من (دقیقا با نام کوچک زینب ) شد!

با تمام اشیائ بی نظیرش در کهنگی محض و تصویری از پدر که روی بارانداز می نشست و خانه دور شد!

تحلیل اتاق در اندرونی ِ نارنجی، سفید، کمی هم خطوط نامتناسب در زیر آن:

اتاق همان غار است و غار همان جنین ِمادر است و جنین ِمادر ،همان فضای بسته ای ست که تنها "من " است.

اتاق نور ملایم دارد.

غار شکافی از خورشید رابه آرامی درونش باز می کند.

جنین پر از نورهای الهی ست!

اتاق مفر است.اتاق پنجره دارد.اتاق پرده دارد. اتاق حفاظ آهنی دارد. غارمحصور است.غاردر کوه است .غارغایب است.

جنین در شکم مادر است.مادر خوب است.مادر مهربان است.بهشت زیر پای مادر است.مادر ...

- والبته اما"عمومیت "هم غاصب ست (این را صدای های دیگر در بینامتنیتی ذهنی عنوان می کنند –این صداهازیادند-هجوم آورده اند-از پرده آویزان می شوند-روی اشیاء پخش اند-درهم می روند-متکثرند-علیه هم اند و با هم اند!آشوب می کنند-به تصاویر مختلف بدل می شوند-به آرامی انگشت پایم را می مکند-خودی اند- به "تو"دچارند-در رختخوابم خیس می شود-زیر تخت با قوطی های می ِارغوانی مباحثه می کنند-توی کیف، پول هایم را می شمارند-"من " می شوند- به جای "تو" می خزند-در صفحه مانیتور حضور دارند -از کتاب می آیند وبه کتاب می روند-...

و"عمومیت" شمولیت دارد بر معناهای خود ویژه ی اتاق – غار- جنین!

و بدین ترتیب است که فضای خصوصی ، قسمتی از رویای انسان می شود و آدمی را متوهم می کند که پناه هنوز هست بی آنکه ناگهان ببیند که اتاق هم ،آیند و روند دارد!با چراغ های نئون- با سرگیجه ها و تصاویر مشمئز کننده ی مستمر ِپخش- با هیاهوهای شلوغ - با به سرعت نور، فریم فریم عوض شدن این "من"که متصل ست به آنها،در آنها و آنها "من" است!

تمیز این "من" با "آنها-ابژه "،افسانه است!

گریختن انگاره ست!

که دور شدن نیز گونه ای هجوم در عمومیت است، وقتی که اشعه های شان-مان-تان ، لیزری ست!

واز پنجره، از پرده، از بست ها و حفاظ ها ی آهنی ، از ستون های سیمانی و فولادی نفوذ می کنند!!

...

فرود بیا!

مرثیه ایی هیدروژنی در مدح و ثنای اتاق:

ای اتاق !

ستون هایت را محکم کن به الکترومغناطیس

بایست در مقابل نورهای جدی-الکترونی

من ذره ای ام ،شکننده ام و خورده بورژوا در من حلول کرده است!

با آنچه از در و دیوار می ریزد و می خواهد مرا بگیرد ازاین وآن "من"، بجنگ

با پرده های الکترو دینامیکی ات-با نانو نیزه ها و سپرهای کوانتومی ات!

ای اتاق منورالعین!

به تو پناه می برم در مملکت ِبارت خوان ها و فروید شناس ها و دریدا گونه ها واما غم ِمزمن ِمسری ِهمگانی ِنان هنوز، از شر ِجانوران ِخودم!

مرا به "من" رجعت م فرما

آمین

...

مرکز- صفر:به خون انشتین- شرودینگر-هایزنبرگ و دیگر دوستان تشنه ام.دلم مدلول استعلایی می خواهد با یک صندلی لهستانی در بنادر خاموش!

اطلاع رسانی به روش "ام-شیفتگی":  شعر ِ"خیلی قطعه شاتوت تا رستگاری"،مدت هاست که شعله ور ست همچنان هنوز هم و گدازه هاش و انگار نمی خواهد تمام شود.(قابل توجه شاگردان ِنگرانم که می گفنند:خانوم،شاعر ها وقتی ورشکست می شوند به مقاله نویسی و امثالهم رو می آورند !)

*یعقوب: اگردسترسی دارین به قاسم کشکولی بگویید: "یعقوب" نه استعاره ست، نه مجاز است ، نه کنایه از" یعقوب یادعلی "ِدر زندان !ربطی هم به داستان ِمن "یاسوج ،بخشی از جهان گم شده ست" ندارد !

**غار: راهم کج شده بود به "غار نشینی "نگین احتسابیان در اینجاhttp://www.noghtevis.blogspot.com