واماندگی سرطان ریه ست
نفس ات را می برد می خواهی بگیری اش آرام تقدیمش کنی دو دستی رها شوی در اشاراتش
اما او بریده است
نه اینکه کسی باشد به نام دیگری نه اینکه تو دیگری شدی
که نه هم
که هم شاید باشد و شدی!
که در ناگهان تهی شدنت از خودت می بُرد!
وقتی دیگری می رود صدای شکستن پاها می آید
نه دست نه قلب!
که پا انحنای عزیمت است از خود که دیگری شدنت می آغازد.
و با ریه های گرفته ات ارتباط شگفتی دارد.
پا اجتماع لمسیدن شهوانی پستی زمین است در برودت تنهایی ات!
در تحرک کشاله هایت که دیگر نیست
و کسی که هستش طوفانی ات می کرد!
حالامی شود از بارقه های ملایمی روی ناخن هایش که می گذاشت
و دهانش نفس را نم پس نمی داد.
روی ملافه ها و کتابها و توی عکس ها و فیلم ها همه جا یکی بود
تصویر بی رنگ بی چشم بی لبها و پلک ها
غلتیده با تیله های رنگی که بچه ها آمدند روی تخت پخش کردند و رفتند
(وهیچ صدایی نبود نه پا که عزیمت است نه قلب که دیگر تمام است )
۱: کسی که هیچ وقت او را وا ننهاده باشند تجربه ایی انسانی و اساسی را کم دارد(نمی دونم کجا خوندم)
۲:واماندگی با مرگ متمایز است و انگار نیست که نمی شود لباس سیاه پوشید!
۳:دیگری رفتن از من است یا من از دیگری رفتن است یا....؟؟؟
۴:عشق از مفاهمه ای مستقل رنج می برد
۵:در شکنجه کند که نم در میان مرگ درخت نماند (سهروردی)
۶:اوهام حضور میل در "نا"،" بی"
۷:به طپیدن خستگی هام دچارم هنوز.می روم بخوابم!