X
تبلیغات
درهمستان

درهمستان



" گزارش " ها شعر نیستند. تفسیر ... شرح و حتی تبیین امور هم نیستند!

" گزارش " ها تنها وضعیت اکنونی اند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و این " گزارش " ها فتح الباب اند!

تنها !


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 1:59 توسط زینب حسن پور



(چلسی یک  لیورپول یک)

به پسر عموهایم گفتم نمی شود!

جگر گوشه ام بود

و خواب پهنه های الغوث الغوث

تا چگونه ریخت بر سرم وامصیبتا؟!

به این شقیقه های ارغوانی نرم

و شقه شقه های کِی بگو کِی ؟

و آیا هنوز!؟

که دستم به دامنت شکافها عمیق است

و میدان به چرخ چرخ یاسین ارابه ها

و کوچه در طاهای ها، هنوز ها، ها بده نفسم برید

که ای مع العسر از گشایشت خبری نبود!

تا گر بگیرم از بشکه های اینجا بریز

و آنهایت آخر کم آورد به روی سینه ات

که انگور

 از شکوفه ها در دهان بیا

به روی سینه ام

و پنهانی - بهار ،خزیده تا حریر نسترن های الحادی سینه ام

که خم می شوی مخفیانه در بهار فصل غمگینی است!

بله

جگر گوشه ام

ایی

اما

مصیبتی به انگار از آسمان ،چرا بیاویزم که این قبیله طولانی ست!

به سبحان الله!

و فرمان ببر مغزم

از سرانجام ،وخیم ِدامنه ها ی زیرا نمی شوی لبیک!

که استخوان ها ی کتف

وشاخه های نازک ات

به اشاره ی ماه رفتند

 وما پشت پنجره های قصه اش چه طول کشیده ست این اسب!

هی نبرد از ارتفاعات سرخ بر دهانه ی اروند

هی هجوم مُرد به رشته کوه های زرد!

چیست؟!

بخوان و چیست؟!

رقصیده بال و پر

از آنجا که از دست نمی بینمش ،حیف!

حیف

علی الحیف

که گردنه های ام القصر به مخازن سر انگشت هات وصل است!


ناضرور نوشت انگار : شعری بود از نه خیلی سالها دور ... دلم برایتان تنگ است : الهام محمد نژاد - لیلا فلاحی سرابی - کیانوش کریمیان - عماد شوشتری - سپیده شمس - علیرضا بهنام - ایراندخت اکبری ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 0:16 توسط زینب حسن پور |


و اینگونه بود آنچه نامش نهادیم : مجموعه شعر سالهای 78-80


رنج اندود زخمی بود!  یک شب که ناگهان از خواب پریدم و جیغ کشیدم مستمر است این! طولانی است این که اسب غمین و کهن سالی بود روزگاری که یکباره افتاد روی استخوان هایم. تنم تیر می کشید ضجه می زدم و نمی رسیدم!

(فکر کن: هر شب هی زنگ بزنی به این و آن... اصلن می دونی خطوط شوشتر- مشهد را من زخمی کرده بودم از بس مخابره می شدم به همین حسین فاضلی خودمان... حسین بیا شهادت بده ! نشد خب. گفتیم به انگلیسی برگردان بزنیم. گفتیم بفرستیم شهرستان های دیگه. گفتیم برویم با معاون وزیر صحبت کنیم! با خود وزیر! با رئیس جمهور... با... نشد خب... مجوز ندادند!)

و اینطور هی کشید خودش را ... زخم روی زخم انباشته می کرد و دم برنیاورد! صفحه ها... صفحه های روزنامه ها، هفته نامه ها، مجله ها، سایت ها و تریبون ها هی پر و خالی می شد از شعرهای سالهای بعد! اما  او  زیر سنگ نمی توانست تکان بخورد !  تاکسی گرفتیم دربست! گفتیم ببریم اورژانس... هوایی و زمینی تمام راه ها بسته بود!  خون، لخته لخته از دهان و دماغ و کتف هایش بیرون می چکید ! زن ها مردها ... شاعرها توی میدان ها داشتند توی هم شعر می خواندند... می رقصیدند جایزه می دادند می گرفتند ! و خون بود که روی تمام آسفالت های خیابان های شوشتر ...روی گلدسته ها و امامزاده ها...توی آن حیاط پشتی که پر بود از ته سیگارهای مانده ی آن شب ها...
کاری نمی شد کرد... مسدود ِمسدود!
حالا بعد ِ این هم سال...
می بینی ؟! بعد ِ اینهمه سال... سلول ها و مویرگ ها و استخوان ها و ماهیچه ها ... توی هم فرو رفتند... بی نام  و بی نشان... برآمده از گورهای دسته جمعی... سربرداشته از ته ِ ته ِ دور ِ دور ِ دور ، توی هم فرو رفتند و دارند جیغ می کشند:

من توی لوله های نفت آژیر قرمز را کشیدم!

  

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 1:12 توسط زینب حسن پور |




ما سعدی نخوانده ایم ... ما رابعه بنت کعب نخوانده ایم ... ما حتی پروین اعتصامی هم نخوانده ایم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی... بله! پاورقی! :

دوستی دارم به نام علیرضا بهنام . هر جای تهران که بودم اصلن هرجای دنیا که بودم شاهراه انتقال دردهایم به او می رسید ! می خواستم بگویم : علیرضا این دوست ات درد دارد!

کشیده بر تمام مفاصلم ... حرکت می کند. من باید مدت مدیدی توی روان دردخانه بستری شوم. همین است. بهم می پیچد و نمی گذارد. هجمه دارد این سرریز ِ تناسلی!  ریشخندم کرده رفیق!

دوباره رسیده ام به همان مناره هایی که روی شان راه می رفتم و ناگهان از روی مجسمه های آتاتورک فرو ریختم و تنم ... تنم بوی اسپند گرفته !

تا به حال دیدی زنی روی حروف کمرنگ ناخن هایش مار بپیچد توی حلقوم بچه هایی که یک شب رفتند و دیگر نیامدند؟!

من با مارهای این حوالی

من با بچه مارهای این حوالی

من با مار

مار

مار

مار

کتف هایم را نمی تواند...

نه رفیق! دیگر نمی تواند برخیزد!

حالا بیا سعدی برایم بخوان

و همچنین پروین اعتصامی !


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 1:1 توسط زینب حسن پور |



از اولش هم سیاسی نبودم. تنها دغدغه ی اول و آخر زندگی م شعر بود و شعر.... اصلن نمی دونم چی شد که از ریاضی محض یهو  پریدم تو دل دنیای وامونده سیاست !

فکر می کنم اون روزی که علی افشاری اومد تو سالن ِ چی بود اسمش؟! همونی که اطراف ِ میدون ساعت اهواز بود !

سالن اصلی شهر بود انگار... اومده واسه سخنرانی!  بچه های حزب همیستگی ،  مشارکتی ها و هر چی شبه حزب و گروه توی اهواز بود جمع شده بودن ...  بعد از اون هم شنیدم که خدابیامرز سحابی هم توی یه سالن دیگه سخنرانی داره... خب نزدیک انتخابات 29 بهمن 79 بود!  و یا اصلن انگار اون روزی بود که سعید حجاریان رو توی خیابون دز اهواز دیدم و بعد اصلن نفهمیدم که چی شد دلم هوای سیاست خوندن کرد!

اولش بیشتر به چپ ها می زدم و بعدترها یک پسافوکویی انگار! ... پیش تر که رفتم دیدم گزاره ها با مصدایق نمی خواند. یک چیزی می خوانم و چیز دیگری از آب در می آید !  دیدم در حوزه فمینیسم لیبرال ام و در حوزه های دیگر چیزهای دیگر ! دیدم آش شله قلمکاری ست این سیاست پیشه کردن در وطنی که هیچ وقت هم دیگر وطن نشد!

 

حالا سالها از اون نفهمیدن ها گذشته و من در آستانه ی سی سالگی!

چشم باز می کنم جز برهوت غربت چیزی نمی بینم! خودم الکی الکی خودم رو تبعید کردم. خودم الکی الکی خودم را مُثله کردم. شعرم رو ... داستان های روی هم انباشته شده رو ... کتاب های ناخوانده را... پدرم را... مادرم را ... برادران و خواهرانم را ...

و خوب که نگاه می کنم می بینم دیگر چیزی نمانده ... ذهنم ... ذهنم بوی باروت و مرگ گرفته در بین جماعتی که سیاست پیشه کرده اند ... توی هم می لولند و تنها خاک روی خاک می ریزند

برای وطنی که پیش ترها از دستش داده ایم!



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 2:13 توسط زینب حسن پور |


برای الهام محمدنژاد

 

فرو ریخت

و هرچه باداباد گذشت

 تن در گور و مابقی در گور و تیمور آمد و تنبورم شکست

چگونه بال گیرم از سوز که خواهرام تکه تکه با من که موها و استخوان ها و کتف ها و انگشت ها در ناگهان بیا که این شهر نفس بریده با دود مسموم  همه جا سر زده ست

 بیا در آغوشم بیا بهار بیا نارنج بیا سمت دره های بی، سمت با تنفگت بزن خرابم را بریز روی سنگفرش، ای کون و مکان جلگه های زرد در سرزمین مادری بزن خرابم را بپاش روی خون پراکنده روی دیوار...کم آورده ام و علف ها دیگر سبز مرده اند...

ریشه های جاری از نوک زبانم خواسته ام تو را وصله ام کنی به پیراهنت خاصه زیر پیراهنت بگو  بهار نارنج ، بگو از خواب پریده ام کوچه تا کوچه افتاده ایم و سرانگشت هات را کجا یافته بودم که عنقریب من زیبا شدم و مردها حلقه حلقه اطرافم تنگ می شود ...

نفس کم آورده ام بیا بگو بهار نارنج...

من..من عتاب یار پری چهره عاشقانه بر سینه ام می فشارمت دور فاصله ای نیست بیا دردم را بگیر زنم را بگیر.. نفس را شکسته با مفاصلم در خیاباهای اطراف آزادی، پسرانم ذره ذره می...نگاه کن می سوزند

و جبهه های خالی هنوز فشنگ می بارد و سماء و الارض را به توپ بسته قذافی بر اتاقم نشسته با قلیان غصب از دایه های  آرش های کمانگر کمانم را شکسته شیخ با الهی و ربی من لی غیرک ببین پسرانم را که می سوزند

و هنوز نیامده ای ...

رختخوابم بلافصل رنج هاست

و تکه تکه ام کن بهارعجیب روز رستاخیز ست

نمی خواهم...

 نمی خواهم...

نمی خواهم...

+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390 19:43 توسط زینب حسن پور |



رسیدم به سخت پدر!

با رگه های خون، آمیخته با چشمهای آویخته ام به  سقف، فرو ریخته بر دنده هام

چه زود هجوم بردم... چه زود تاختم ، چه زود... باختم پدر!

دوباره تاس بریز با سیگارهای امشب چه درد پیچیده در مفاصلم خسته ست!

دوباره برگشته ام ... 

به صفر

صفراز اعداد دیگر بزرگتر است؟

بگو کجا؟

کو؟

پس کو بلافاصله شهر است؟

رخت بربسته گوشواره هام، منشور لاله ها و گرم در ازدحام صبح که می خواست بشکفد  غداره می کشید بر پنجه هام وصدا بود که از چهار ستونم برخاست

دیدم رسیدم پدر

اسب به اسب فرو  ریختم

و نشئگی کناره می رفت بر شاه رگم، دود، کناره می رفت!


+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 15:57 توسط زینب حسن پور |


 

 همه چیز به حالت عادی خود بازگشت

مناره های خمیده با گلدسته های خاکستری بر خرابه های اتاق

پرده های ژنده ی سرد بی نقوش تاک های مست ، روی پنجرهای بی بهار

گاوآهن های خونی با ارابه های ناتوان ، کشان کشان بر سراسر تخت !!

من با ماهی کوچک و لغزان ِدر دهانم

من با بره های بهاری ِسینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من...

اما من نفس نمی زنم

و بادها از هر سو که می خواهند می وزند

و بادها دشداشه ی پدرند!

و بادها زنان سوگوار اطراف تخت اند

و بادها غرابت  منند افتاده در سوز هفت تیر

در سراسر انقلاب

در شبانه های کریم خان زند مزدور

در ولی عصر عربده های پدرم

پایتخت بادهای هر سو

پایتخت سیگارهای روشن و صورتم ...

 و صورتم همچنان خیس

و صورتم

و همچنان پدرم 

و هر شب پدرم

ومن مرده ام

و اوهمچنان روی بارانداز می نشیند و آرام آرام محو می شود!

گفتم پدر ... بیشتر دردها را نمی شود به کسی گفت

می ترسم پدر

می ترسم دوباره عراق بیاید و تنم را بگیرد!

دیشب دوباره خواب جنگ دیدم

خواب پاپتی های من و ممد توی خیابان مسجد جامع

خواب خمسه خمسه های مرگ

خواب قذافی

خواب ابن سعود

خواب خالد مشعل

خواب شیوخ شرم الشیخ

می ترسم پدر

می ترسم

پس کو پرده های ترمه ای با نقوش تاکستان مست ؟

کو تخت خواب بی زنان سوگوار من؟!

کو سیگارهای روشن ات که مثل مرد می نشستی و عربده می کشیدی و اتاق پر می شد ازبودنت؟!

کو؟

کو پدر؟!

نگاه کن

همه چیز به حالت عادی خود بازگشته است

من با بره های بهاری سینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من

من با تنم

من...

من اما هنوز نفس نمی زنم

و هنوز گاوآهن ها می کشم بر سراسر تخت

ارابه های می کشم در سراسر اتاق

و هنوز ماهی کوچک من مرده است!

و هنوز عرب ها همه جا هستند!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 13:0 توسط زینب حسن پور |


 

تعطیل ِ خود خواسته مردن است . گوشه ای نشستن و بریدن است.  اما خود نشستن و خود بریدن و خود مردن هم، زندگی ست؛ کمرنگی مرگ، پیچیده بر نسترن های پژمرده  روی پاشویه های حوض است.

تعطیل ِ خود خواسته فعل است . تعطیل خود خواسته فاعل منم! خسته هر چند، تکیده انگار، اما من بودم ...ما بودم...سرگشته منتشر در آیات عصر...

پریدن که هیچ ،بال بال زدن  اضطرارمان بود... پر گشودیم که دم زنیم... دویدیم که باز دم  زنیم ...دمادم... ناگهان حد زدند  

بال مان را بریدند...استخوانمان را شکستند... آمدند... خوردند و بردند و سوختند  و هنوز کماکان می زنند و می برند و می کشند... تعطیل مان کردند...

که اما

که حالا نه تعطیل... که دیگر نمی خواهم... که باید بمانم... که حتی همین بودن ام - ات – مان اضطرار است

من... آمدم 

 

اضطرار نبشت : تا آمدم شعر بگذارم شنیدم که فیل ِ رضا را هم زدند. پس شعر بماند برای پست بعدی...

پی اضطرار نبشت: فیل ِ رضا منظور فیلدوست وبلاگ دوست عزیزم رضا عرب است که در نطفه بر دهانش قفل زدند  اما او همچنان می نویسد... بروید... بشکنید و بخوانیدش... اضطرار همین است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 19:51 توسط زینب حسن پور |


 

 

                                            تعطيل

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 18:40 توسط زینب حسن پور


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1391

فروردین 1390
دی 1389
تیر 1389
خرداد 1389
خرداد 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386



پیوندها

ساعات عظمی
دیگران
ماه مگ
بخارا
جن و پری
رواق
وازنا
شهر قصه
والس
کتاب شعر
مانیها
دوات
هفتان
دانوش
بازنگار
رخداد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin